شيخ ذبيح الله محلاتى

6

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

گفتند به‌سلامت است پس كسى فرستاد و او را حاضر ساخت و گفت حال تو چگونه است اى دختر حام كنايت از اينكه تو بدين سياهى جز اولاد حام نشايد كه بوده باشى . دارمية گفت من از اولاد حام نيستم بلكه زنى از بنىكنانه‌ام معاويه گفت راست گفتى هيچ مىدانى كه ترا از بهر چه طلب كردم دارمية گفت ندانم و جز خدا كسى غيب نداند معاويه گفت از بهر اينكه از تو سؤال كنم كه از براى چه تو على بن ابى طالب را دوست مىدارى و مرا دشمن مىدارى و با على طريق دوستى مىسپارى و با من به راه خصومت مىروى گفت اگر راست بگويم مرا معفو مىدارى معاويه گفت ايمن باش و راست بگو دارمية گفت دوست مىدارم على را از بهر اينكه كار بعدل و اقتصاد مىكرد و بيت‌المال را بالسويه قسمت مىنمود و دشمن دارم ترا از بهر اينكه قتال دادى با على در امرى كه او از تو اولى بود و طلب كردى چيزى را كه در آن حقى نداشتى و دوست دارم على را از بهر آنكه رسول خدا از براى او عقد ولايت بست و دوستدار فقرا و مساكين بود و اهل دين را بزرگ مىداشت و دشمن دارم ترا از بهر آنكه خون مردم را بناحق ريختى و قضا جز بجور و ستم نكردى و حكم جز از در هوا و هوس نراندى . معاويه گفت ازاين‌روست كه شكم تو پرباد شده است پستانهاى تو عظيم گشته و سرين تو فربه و بزرگ شده است دارمية گفت اى معاويه مرا شنعت كردى به خصالى كه به نيكوئى مثل مىزنند . معاويه گفت برفق و مدارا باش خلق تو تنگ نشود من قصد مذمت نداشتم و سخن جز بخير نكردم چون شكم زن هرگاه بزرگ باشد فرزند را به تمام خلقت پرورش مىدهد و چون پستانهاى او عظيم باشد كودك را از شير سيراب مىدارد و چون سرين او فربه باشد بزينت او و محاسنش افزوده مىشود دارمية خاموش شد . معاويه گفت على را ديدار كرده‌اى گفت ديده‌ام گفت چگونه او را ديده‌اى گفت او را ديدم كه پادشاهى او را مفتون نساخت چنان كه ترا بفتنه انداخت و نعمت او را از خدا غافل نكرد چنان كه ترا مشغول نمود . معاويه گفت كلام او را هيچ شنيده‌اى گفت آرى كلام او را شنيده‌ام به خدا قسم كه